تبليغاتX
خط خطی های ذهن - فنجان سرنوشت
فنجان سرنوشت

پیشانی‌اش را زیر موهای مش شده‌ طلای‌اش مخفی کرده، انگار که نمی‌خواهد پیشانی نوشتش را بخوانند، چشمان متعجب و مشتاقش حتی در زیر عینک دودی زیر آن هوای ابری‌زده پیداست. با اشتیاق یک شاگرد به دهان مرد کراوات زده فال‌گیر نگاه می‌کند بدون آنکه به عابران پیاده رو که به دنبال سرنوشت می‌روند توجه‌ای کند.

جواب سلامم را نمی‌دهد. فقط می‌گوید: اگر فال می‌خواهی این قهوه را بخور. قبل از این‌که فرصت تصمیم‌گیری به من دهد فتجان قاجاری قهوه را به طرف من دراز میکند.

دخترک کمی شاکی می‌شود از وقفه‌ای که در داستان زندگیش افتاده؛ انگار که به عشقش نزدیک شده‌باشد.

قهوه‌ سردی که ناشیانه شیرین شده‌بود را سرکشیدم. کمی گلویم را اذیت می‌کند، فنجان را به سمت فالگیر می‌گیرم. دخترک همچنان نشسته و پیاده رو پراست از عابرانی که بی توجه به مادنبال سرنوشت می‌روند.

کمی طول می‌کشد که فنجان را از من بگیرد. کمی آن را زیر و رو می‌کند و بی مقدمه می‌گوید: ستاره‌ی بختت روشن است. همین یک جمله‌اش کافی است که بدون توجه به ادامه حرف‌هایش پولش را روی زمین پرت کنم و با همان عابرانی که به دنبال سرنوشت خود در حرکت بودند همراه شوم...

                                              

| + | نوشته شده توسط اسماعیل حق پرست در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 14:0 | |